دیدمش...

آن کودکی را که جوان شده بود دیدم!

مثل پدری که فرزندش را تا دو سالگی بزرگ کرده باشد و از آن به بعد او را رها کرده باشد و رفته باشد پی کار های دیگر؛رفته باشد به شهری دیگر،به دنبال کاری دیگر،با دغدغه‏ای دیگر؛ولی بعضی اوقات از آن کودک هم یادی می‏کرد... حالا بعد از چند سال که آن کودک دو ساله جوانی هفده یا هجده ساله شده است،باز این پدر بیچاره آمده است به دیدنش و جالب این است که همه ادعا می‏کنند،که تو پدرش هستی و بزرگش کرده‏ای...!

لحظه‏ای که وارد "دلفارد"شدیم و چشمم به مدرسه‏ای افتاد که با بچه‏ها پی ریزی‏اش کرده بودیم،با دستانمان برایش به دنبال سنگ گشته بودیم و عرق هایی که ریخته بودیم،بی اراده اشک هایم جاری شد...

وقتی وارد مدرسه شدیم وآن بلوک هایی را که هر روز با هزار زحمت از پشت کامیون خالی می‏کردیم و خاکش را تحمل می‏کردیم،باز هم بی اراده اشک هایم جاری شد...

 

 

امیدوار هستم که این مدرسه وقتی که دستمان به جایی بند نیست کمکمان کند.

 

ان شا‏الله...