ماجرای امتحانام و مخصوصا کارنامه ام ...
- ماجرای امتحانام و مخصوصا کارنامه ام ...
شب پنجشنبه...
- بلاخره تموم شد...
- بعداز یک ماه وچندروز ...
- اصلا روزهای خوبی نبود اصلا ...
- بدترازاون این بود که فردای آخرین امتحان ، کارنامه بود ... وای
- چه شب بدی بود شب پنج شنبه ...
- از روز قبل از کارنامه عصبانیت مامانم و خشم همراه با سکوت بابام... یا ابالفضل
- فقط چاره اش ... وجعلناخوندن بود...
- خدا بخیر بگذرونه شب جمعه رو ... ( امشب که شب پنجشنبه بود وحتی مامان و بابام نمی دونستند که فردا کارنامه است اینجوری بود ... دیگه فردا چه خبره...!!! )
روز پنجشنبه...
- هنوزپس لرزه های دیشب منو گرفته بود و...
- سرزیارت عاشورایه دلی ازعزا در آوردم وحسابی ...
- حتی عصبانیت وناراحتیم رو سربعضی از بچه ها خالی کردم ... (احسان وازاون بیشترامین... ،وصالی ،سیدحسین ، فواد و... واقعا ببخشید ... )
- حتی بعضی از معلما ... وای شرمنده...
ساعت 7 بعد ازظهر...
- مامانم خونه نبود ... (خداروشکر...)
- بابام درروباز کرد ... ( چه شانسی آوردم اون موقع سر نماز بودم ... )
- منم خودم رو زدم به عصبانیت ...
- واقعا دستم رواز پیش گرفتم که از پس نیفتم....
- کارنامه ام رو دیدم وفقط سرم رو گذاشتم رو تخت و...
- بعدازچندساعت بابام اومد وگفت چیه داری دعا می خونی ... به جای این کارا بشین درس بخون ...
- زدم زیر خنده ...
- فقط نمره ی روش تحقیقم کمکم کرد و برام بهونه ای شد برای توجیه کارنامه که اگه این نمره ام خوب می شد ...
- نشستم یه برنامه نوشتم وبه بابام نشون دادم ...( مثل بقیه ی کارنامه ها ... )
- به همین سادگی ...
................................تموم شد....................................
.jpg)