من موجود
من...زاده ي كويرم
وسيع و پر از سراب
و سراب اگر چه دروغين است ، اما زيباست ، اميد بخش است
و من شايد تكاپويي باشم براي رسيدن به سرابي راستين...
و خارهايم گاه مي چكاند خون يك كودك را
كه پي يافتن بزمجه اي پاي در اين وادي نهاده
تا از او درس يكرنگي بياموزد
و من شايد درد و رنجي باشم براي با هم بودن...
افكارم...زاييده ي پرنده اي است
كه تا اوج بالا مي رود و ناگهان
با تكه كلوخي آمده از قعر و پستي
نقش بر خاك سرزمين سرزنش و بد خلقي مي شود
و من ناظرم پرواز پرندگان را تا زيبا ترين اوج...
و من شايد فاصله اي باشم براي رسيدن به زيبايي...
خلق و خويم ...درياست
گاه خروشان و گاه آرام است
غرق مي كند در خود هر آنكه را كه آشنا كردن نداند
و خوشي مي چشاند به آنكه در ساحل نظاره گر اين درياست
و من شايد بي ساماني باشم براي سامان داشتن...
و در ساحلم... چه شاد است كودكي كه در آن صدفي مي يابد
و چه غمگين است او كه لنگه ي دمپايي اش را در آنجا گم كرده است
و چه غمگين است آن كودك زماني كه صدفش را گم مي كند
و شاد است او كه دريا لنگه ي دمپايي اش را به او باز گردانده است
و من شايد تقابلي باشم براي نمايش خوبي ها...
حضورم...آفتاب است
گاه مي رهاند سرمازده اي را از يخ روح
و گاه مي سوزاند كسي را از ازدياد حضور
ومن شايد پرتوي سردرگمي باشم
در مسير پيدا كردن راهي
تا رهسپار دياري باشم
كه در آنجا آيينه ها نور را پس نزنند...
...ومن شايد هيچ نباشم
و فقط نفسي باشم دميده شده از وجود كسي
كه در آن دم بوي زمين و آسمان مي آيد
بوي وجود مي آيد...
.jpg)
